سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
شنبه 13 مهر ماه سال 1387
پس از طوفان...............

دوباره سلام 

به قولی من ازو ادمهایی هستم که هیچ وقت نمیشه پیش بینیم کرد 

رو حرفهام هم نمیشه حساب کرد  

چون بهشون همچین عمل نمیکنم.......... 

گفتم مدتی به روز نمیکنم  

ولی نتونستم تحمل کنم 

باز هم اومدم........... 

------------------------------------------------ 

این چند وقت برام بدترین دوران بود 

به سختی طی می شد  

حالم واقعا بد بود  

کلا روزهای سختی پشت سر گذاشتم........ 

خیلی سخت 

کار به جایی رسید که جدا تصمیم داشتم خودمو خلاص کنم 

هیچ امیدی واسه ادامه دادن نداشتم........ 

حس میکردم یک ادم اضافیم که موجودیتم دردسر.......... 

یک کمی هم حتی شک نداشتم........ 

تردید هم نکردم......... 

برای بار دوم بود این کارو جدی خواستم انجام بدم........ 

همه کارهامو رسیدگی کردم....... 

رفتم و حتی................... 

ولی دقیقا روزی که انتخاب کردم ................داوود برگشت 

از دیدنش عصبی بودم........... 

ولی اونقدر خونسرد و اروم بهم گفت تصمیم داره بمونه تا زمینهاشو پس بگیره....... 

خواستم دکش کنم بره باغ 

ولی با کمال پرویی گفت : میخوام اصفهان باشم......... 

سیگار یکی بعد از دیگری.......... 

داشتم خودمو خفه میکردم.......... 

---------------------------------------------------- 

همیشه توی زندگیم.......... 

لحظات خیلی بد و سخت .......... 

یک جایی معجزه رخ داده 

همیشه موانعی بوده که منو حفظ کرده................ 

و من هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

شاید این برگرده به ریشه اعتقادات خانوادگیم........... 

و باورهایی که باهاشون رشد کردم 

یاد بی بی : یادت باشه دخترجون ........صبح به صبح که بیدار میشی ........از خدا بخواه حفظت کنه...........آبروتو.........شرفتو.......فک و فامیلتو..........دوستاتو........ثروتتو.........ازش بخواه ..........بسپار بهش............باکت نباشه...........روزتو شروع کن............ 

شاید با همین باور ۲۶ بهار رو تموم کردم........... 

هر روز صبح عادت دیرینه................میگم: خدایا به امید تو...........آبرومو حفظ کن...............و...... 

حالا اثراتشو حس میکنم............... 

--------------------------------------------------- 

صدای اردلان پشت تلفن: باهاش صحبت کردی؟ 

ـ اون نمیخواد ...........چرا باید براش توضیح بدم وقتی خودش میگه بهش ربطی نداره 

: سارا .........تو بهش توهین کردی........نمیفهمی باید از دلش دربیاری........اگر راست میگی و نیت......... 

ـ تو که منو می شناسی................... 

: پس ثابت کن........ 

------------------------------------------------- 

رفتم جلوی داوود نشستم......... 

اونقدر سریع و عاجزانه همه چیز رو از اول تا اخر گفتم ............مهلت ندادم نذاره.......... 

بعد با چنان صداقت و التماسی خیره شدم تو چشماش...... 

اگر هم میخواست باور نکنه نمیتونست........ 

سکوت.......... 

داشتم می مردم............ 

صدای داوود: خوب........پس........باید ازین به بعد مواظب خودم باشم......... 

ـ هان؟؟؟؟؟ 

: خوب .........اونطورهام که فکر میکردم ساده نیستی.......چطور دلت اومد اون بیچاره رو بچزونی......... 

ـ آهان...........خوب.........غلط کردم.......... به مقدسات اگر عمدی در کار بود.........من ........من.......نمیخواستم اذیتت کنم......... 

: میدونم.........متوجه نگاهای اون شده بودم...........ولی فکر نمیکردم بخوای اینقدر احمقانه جواب هیز بازیهاشو بدی........ 

ـ منو می بخشی........ 

: من کی باشم........... 

ـ داوود......... 

: خوب........راستش........اگر بگم نرنجیدم دروغ گفتم.........ولی ..........دیگه مهم نیست.........یعنی دیگه تموم شده...........ولی وجدانا دفعه دیگه وقتی خواستی ازین کارها بکنی خبرم کن.......... 

------------------------------------------------------------ 

امروز به خودم کلی رسیدم.......... 

بعد مدتی طولانی حسابی رسیدم........ 

ابروهامو به باد دادم........... 

داوود وقتی یکهو وارد اتاقم شد ......... 

به وجد اومد............ 

: اووووووووووو................خیلی بهت میاد............چقدر خوشگل شدی......... 

---------------------------------------------------------- 

سعی میکنم 

حقیقت رو پیدا کنم 

حقیقت.......... 


پنجشنبه 11 مهر ماه سال 1387
خلاصه وب فیلتر شده مهر ۸۶

 ۱/۷/۸۶ 

----------------------------- 

 

تا زمین نخوری راه رفتنو یاد نمیگیری

تا شکست نخوری راه پیروزی رو پیدا نمیکنی

.............به خودم فکر میکنم

به زمین خوردن.........به شکست

به اینکه همه این حرفها کنار هم هویت پیدا میکنن

به خانوادم...........به گذشته

به حال

---------------------------------------------

اولین سفر

۱۰ ساعت تو راه بودیم

۶ ساعت خودم پشت فرمون بودم.........و کوروش یکسره خواب بود........میدونم از اینکه روزه هاش خراب شدن زیاد راضی نیست ولی به خاطر من چیزی نمیگه

با اینحال از شدت خستگی حوصله رانندگی نداشت.........عجیبه.......چرا اینقدر کوروش میخوابه

این در حالیکه من شب قبل ۳ ساعت خوابیدم...........ولی اصلا خسته نیستم..............

بگذریم.........شنیده بودم مردها به خواب بیشتری احتیاج دارند

-------------------------------------

وای..........وقتی رسیدیم به مجتمع........دلم داشت میاومد بالا.......نکنه (ر) باشه و سوتی بده

کوروش خیلی تیزه..........خیلی هم حساس

آپارتمان کوچولو و جمع جور من............نیشخند کوروش هنگام ورود به آپارتمان از نگاهم مخفی نموند

: میدونم کوچولو.........ولی واسه من خوب بود....یک نفری......۴ سال اینجا زندگی کردم

ـ نه......خیلی عالیه.......وقتی من دانشجو بودم.......تو یک اتاق ۱۲ متری با دونفر دیگه همخونه بودم........ولی تو ...........جناب سرهنگ برات سنگ تموم گذاشته...........

خانم طلا از زیر پای کوروش میدوه سمت بالکن

کوروش: وووووووو ببینم سارا مجبوری این بلا خانمتو همه جا ببری.........نکنه میخوای با خودمون ببریمش اونور...........

ـ چرا که نه.........طلا از وقتی به دنیا اومده با من بوده......من بزرگش کردم........مادرش رو هم.......و مادربزرگش........من که نمیتونم ولش کنم........

: سارا .....میدونی چقدر دردسر داره خارج کردن این خانم خانما.......

صدای میو طلا..........

ـ کوروش........ناراحتش کردی......عزیزم.خانم طلا......ناراحت نشو.......اون شوخی کرد

بغلش میکنم.........

کوروش از شدت عصبانیت سرخ شده.......ولی خودشو کنترل کرد

به وضوح خشمشو میبینم........پوزخند میزنم........با ناز و ادا میرم سمت کوروش.........

: اوم........مرد خونه من ناراحت شده؟؟؟؟؟؟؟؟ یک گربه جاشو تنگ کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ چرت نگو سارا.........خیلی خستم........حوصله بحث ندارم.......هر کاری دلت خواست بکن......دلت میخواد روی اعصاب من راه بری

: نه........میخواستم ببینم کی حلقه رو میکنی تو انگشت وسطیه........اگر هم خسته ای میتونی بری دوش بگیری........منم تا اون موقع شام رو اماده میکنم........بعد میایی مثل اقاها میشینید میخورید.......میرید دندون هاتونو مسواک میکنید........بوس میدین....بعد برید تو اتاق من تخت بگیرید بخوابید......منم میرم میشینم مینویسم..تنهایی تلوزیون میبینم.......با گربم صحبت میکنم.......و خدا رو شکر میکنم که دیگه تنها نیستم.........

ـ خدا........سارا ......چرا داری یک مسئله کوچیک رو بزرگ میکنی........منکه توضیح دادم.. .......من هفته پر کاری رو پشت سر گذاشتم.........بذار صادقانه بگم........فصل سنگینی پشت سر گذاشتم.......حالا که به تو رسیدم.......انگار به ارامش رسیدم.....ببین .....تو .....خیلی بچه ای که به خاطر چند ساعت خواب...واینکه باهات صحبت نکردم داری نغ میزنی

با سرعت میرم سمتش........گربمو ول میکنم......غافلگیر شد......محکم بغلش کردم......لباشو گاز میگیرم.......

: تو فکر میکنی چرا ناراحتم.........تو موقع خوابیدن منو دیوونه میکنی.......دلم میخواد بپرم روت.....خودتم نمیدونی چقدر خواستنی میشی.....خیلی بدی........چطور دلت میاد منو بچلزونی......خودتو میزنی به خواب...داری انتقام میگری.........

تا میاد حرف بزنه.......باز لباشو گاز میگیرم..........

--------------------------------------

کوروش وقتی رفت دوش بگیره..........رفتم پائین از سوپر مارکت محله خرید کنم.........

یک صدا : چطورید خانم مهندس........تبریک عرض میکنم.....ناکس عجب هیکلی داره......حسابی زدی تو تور.......

برمیگردم یخ کردم.........(ر)

ـ سلام........فکر میکردم بیمارستانی ...چراغ اتاقت خاموش بود......

: بله......خاموش بود چون خوابیده بودیم...ولی صدای دوتا کبوتر عاشق همسایه بیدارمون کرد

ـ معذرت میخوام.......وای......خوبی.....داری جائی میری؟

: میرم خرید.......مثل تو...........با هم بریم

برمیگردم بالا به پنجره اتاقم نگاه میکنم.......روشن.......کسی داخلش نیست........

با سرعت حرکت میکنم.......اونم پشت سرم

: خیلی پسره باحاله.....صدای قشنگی هم داره.....ببینم ورزشکاره.......بابا ای ول......حسابی خوشی ها

ـ خواهش میکنم .....ارومتر..........ممکنه کسی بشنوه.......

: مگه ایرادی داره.......دارم از شوهرت میگم.....از دوست پسرت که نمیگم.....بیچاره دوست پسرت......بگو چرا اینو ترجیح دادی.......مدل ماشینشم که خوبه...لباساشم مارک داره؟؟؟؟؟؟

ـ کافر همه را به کیش خود پندارد .......مگه همه مثل شما مارک بازن......

: هی هی.....حسابی رمانتیک شدی......حالا ما دیگه اخ شدیم

ـ (ر) چی میخوای؟؟؟؟؟؟ چرا پرتو پلا میگی؟؟؟؟؟؟؟

: من دارم با ویدا ازدواج میکنم....نامزد کردیم........

ـ وای.........عزیز دلم......تبریک میگم.......راست میگی؟؟؟؟؟؟ خیلی خوشحالم کردی.......میدونستم.......تو و ویدا ساخته شدین واسه هم........

: اره............میدونم..........میخواستم بهت بگم فکر نکن خودت زرنگی........میتونی....ما هم میتونیم.........

ـ خیلی خوشحالم کردی.......خیلی خری.......چرا اینطوری باهام صحبت میکنی......یک لحظه.....

: چیه ؟؟؟؟؟؟ ترسیدی برم در بزنم خودمو به کوروش خان خودمو معرفی کنم...........: سلام عرض میکنم کوروش........خان...اهان این خانش خیلی مهمه.......ببینم اینم خانزادس........

ـ خفه شو.....خیلی چرتی.........ولی شکر ویدا تو رو ادم میکنه........

: .......هنوز مونده......فکرشو بکن.......عکس العمل کوروش خان...........: آقا من دکتر ..همسایه سارا خانمم.......راستش همسایه که نه......دوست پسر سابقشون........یکم .......رفیق.....شاید هم.........

نفسم تنگ شد.........تو تاریکی کوچه هم میتونستم شرارت و شیطنت (ر) رو ببینم......

ـ تو ......جدی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای خنده (ر) : بابا چه باورش شد......تو چه ساده ای سارا........مگه خرم........حتما بعدش هم تو میخوای بری پیش ویدا تبریک بگی خودتو معرفی کنی.........

ـ خدا خفت نکنه ........خیلی خری..........

: سارا.........

ـ زهر مار.......باید زود برگردم......کوروش گرسنس.......

: خوش به حال کوروش........دیگه نگران غذاش نیست.......خانمش هم کدبانو .......هم خوشگل

یخ زده برمیگردم سمت (ر) ....تا حالا بهم نگفته بود........همیشه به من میگفت انتر.....میمون.......زشت.......حتی یکبار.........حالا چی شده.......منکه زیاد عوض نشدم....ـ

ـ چیزی شده دکتر..........حالت خوبه؟؟؟؟؟

میاد طرفم.....اروم...:خیلی بهم میایین .....قد و هیکل .....بچتون خوشگل میشه.....ازون مامانیهاش......

ـ چرت نگو بهت نمیاد ......

: سارا........اذیتش نکن.......اینطوری نپر روش......میمیره ها.......

از شدت خجالت سرخ شدم

: مبارکتون باشه........خوشبخت باشید.........

مثل برق رفت............

چرا این دیوونه شده..........

-------------------

تو سوپرمارکت........تلفن میکنم به دکتر فرزاد ........: الو سلام.......سارا هستم

ـ سلام خانم.......خوبید...خانواده خوبن

: فرزاد خان ببخشید مزاحمتون شدم.....کار ویدا و (ر) به کجا کشید ؟

ـ ویدا.........آهان.......راستش من صحبت کردم.....ولی گویا خودشون دوتائی به توافق نرسیدن..قضیه منتفی شد.....بهتون از اول گفتم.......این پسر ادم نمیشه.....شما خودتو درگیر این قضایا نکنید......صورت خوشی نداره......ممکنه سوتفاهم بشه.....شما دیگه ازدواج کردین....

داره حرف میزنه.........که خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم

----------------------------------

: الو (ر) ...میدونم خونه ای.......اون گوشی ور دار .....وگرنه میام آپارتمانتو رو سرت خراب میکنم.....میدونی که اینکارو میکنم.اصلا هم برام مهم نیست کوروش خونه بغلی منتظرمه.....

_ چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

: خودتی.......خودتی آقای دکتر ......چرا دختر مردمو پروندی.......دروغ نگو......نگو ویدا نخواست.ویدا برات جون میده........چرا اذیتش کردی.....

_ من دوسش ندارم.........

: خیلی .......چرا با خودت اینکار رو میکنی......تو چی میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟

_ تو رو ..........

گوشی تو دستم سست شد........

قطش میکنم......گوشیمو خاموش میکنم.....

چرا ترسیدم.....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه اون آقا تر از این حرفاست.......

از اول قرار گذاشتیم.........

دوستی ما فقط دوستی بود.......

اون هیچ وقت منو دوست نداشت

داره اذیتم میکنه

نباید خودمو ببازم........

-------------------

باز کوروش خوابیده

منم دارم مینویسم........

شاید یکم اروم بشم.......

میدونم که(ر) هم بیداره......صدای اهنگ مورد علاقشو میشنوم......

وای.......نکنه زندگیمو خراب کنه......کوروش نمیتونه.....نمیتونه درک کنه.....

هیچ مردی درک نمیکنه......

شاید تا قبل از ازدواج

ولی اگر بفهمه که هنوز باهاش صحبت میکنم.......

اره حقم

من یک بیشعور .........یک احمقم

من حقمه

من لیاقت کوروش رو ندارم

کوروش چرا اینقدر میخوابی

چرا باهام صحبت نمیکنی

لعنتی چرا ................

وای .......دارم از ترس میمیرم.........کاش زودتر میرفتیم

کاش نمیومدیم اینجا

اصلا بهتر فردا بریم دماوند پیش عموجان.........اره .اینطوری بهتره

وای......نه........(ر) داره سربه سرم میذاره......چون رژین بهش جواب رد داد داره لج میکنه

بهتره دیگه باهاش تماس نگیرم.....

اصلا به من چه.......

به جهنم..........

بره به جهنم..........

خدا کمکم کن......... 

----------------------------------------------- 

----------------------------------------------- 

۲/۷/۸۶ 

------------- 

هر کار کردم خوابم نبرد

مثل برزخ .........

شایدم خود برزخ

خستم

خسته............

کوروش خیلی راحت میخوابه

ولی من باید فکر همه چیز رو بکنم

شاید دیوانه شدم

یا شاید هستم

------------------------------

دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده

---------------------------

 --------------------------------- 

۳/۷/۸۶ 

--------------------------- 

عکسای بابا که همرامه پخش میکنم کف سالن

۴ زانو میشینم ......به تماشا

میخوام فکرمو منحرف کنم که دیگه به (ر) فکر نکنم

ولی دارم میلرزم..........

یک چیزی میافته رو دوشم.......

با ترس برگشتم

کوروش .......

: سردته......داری میلرزی.......

ملحفه رو دور خودم میپیچم

اگر بفهمه

با اون سابقه ای که ازم داره

دیگه بهم اعتماد نمیکنه

اونم یک مرد ........اونم ایرانیش

تا همینجاشم خیلی اروپائی عمل کرده

خدا......من نمیخوام از دستش بدم.........باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دستام.....پاهام......چقدر سردم........

کوروش با یک لیوان شیر گرم برمیگرده

: اینو سر بکش گرم شی......فشارتم شاید افتاده......اینهمه دوندگی بیرون........حالا هم که برگشتی همه جا رو اب کشیدی و شستی.......معلومه سرما میخوری

لیوان.......گرماش گرمم میکنه

: اینا چیه نگاه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟ ایییییییی...........اینا چرا سر ندارن.....ببینم اینا سربازای ایرانین یا عراقی؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ عراقی......

: پس چرا سراشون قطع شده.........وای.............اینا چیه؟؟؟؟؟؟ اه.............بگو چرا یخ کردی ......اینا

ـ مال بابا ...........من دارم ازشون ارشیو درست میکنم..........عکسای جنگیه .....تلویزیون داشت از جنگ فیلم میذاشت یاد اینا افتادم

: خدای من.....سارا .......ادم حالش بهم میخوره ......وای این چیه؟؟؟؟؟؟ سگه ......نعش سگه ؟؟؟؟؟

ـ اره ......

: این چطوری مرده؟؟؟؟؟ چرا تنش........

ـ بهش تجاوز کردن.......

: چی ؟؟؟؟؟؟

ـ یک دختره.....نتونسته فرار کنه....

: خدای من.........اصلا فکر نمیکردم جنگ اینطوری بوده باشه........یعنی واقعا اینکارا رو کردن.......ولی هیچوقت کسی اشاره نکرده

ـ چی بگن چی بگن........اینا رو هم نشون بدن ........حتمی کلی داغونتر میشن این مردم

: این سرهنگ....؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا که باهاشونن کین ؟؟؟؟؟؟؟

ـ این بهرامه.......اینم اردلان.........اینم اردشیر

: وووووووو چه حسی......پدر همراه پسرهاش.......اینجا کجاست............

ـ  اروند رود .......ببین اونور خاک عراقه......اونا هم سربازای عراقین........

: این چه دوربینی بوده.؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عکساش یک طورین.........انگار .........از تو اب ......عکاسش تو اب نبوده؟

ـ .......اینا رو ببین.....جسدهای پف کرده شناور در اروند رود .......

: خدای من.........یک فیلم دیده بودم .عملیات ....................که با شکست روبرو شد ........جسدهای پف کرده.......عراقیها گرفته بودن.........خیلی هم کشته داده بودیم.......حتی فرصت نشده بود زخمی ها رو با خودشون ببرن.....این عکسه منو یاد اون فیلم انداخت.......

دارم میلرزم..........

: سارا بهتر اینا رو جمع کنی..........مثل گچ سفید شدی........

ـ اینو ببین.......

: خدا........این سرهنگه..........

ـ اره داره سعی میکنه جلوی خونریزی پای قطع شده سربازشو بگیره.......موقع شناسائی منطقه پاش رفته رو مین.........ولی زنده مونده.......

: کی عکس رو گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟ ..............

ـ بهت تا حالا گفتم بابامو اول انقلاب میگیرن میندازن تو زندان

: چی .....من فکر میکردم سرهنگ هم انقلابی بوده.......ملی مذهبی.........چرا گرفتنش

ـ جرمش خدمت به ارتش ایران بوده............همراه کلی نظامی دیگه میندازن تو زندان.......وقتی جنگ میشه.......بابا رو همراه کلی از دوستاش میارن بیرون..........میگن جنگ شده......بهتون نیاز داریم........به همین راحتی........از کسانی که بهشون تهمت خیانت رو زده بودند تو جنگ کمک میگیرن...اینو ببین......سرهنگ..........یکی از بهترینها.....خلبان بود......شهید شد........این یکی سرگرد .........شهید شده...........این یکی.......دکتر...........شهید..............این یکی مفقود........این و این اسیر شدن........بیچاره ها........

: الان زندن؟

ـ نه.......ایشون......یک ماه بعد از آزادی سکته قلبی کرد و مرد ..........اونیکی هم یک سال بعد تصادف کرد و مرد

: چند سال اسارت کشیدن........؟؟؟؟؟؟؟

ـ فکر کنم ۱۳ سال ..............این یکی دوست دوران بچگی بابا........با هم وارد نظام شدن......دستشو از دست داد.........

: راستش.......باید بگم سرهنگ خیلی شانس اورده جون سالم به در برده........اینا همشون .........وای خدا.......

ـ جون سالم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر میکنی بابا  ژن سرطان داشته.........یا همینطوری مریض شده؟

کوروش خشکش میزنه..........: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منظورت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ اون شیمیایی..........

: سرهنگ.........چی/؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلند میشم..........دارم از ترس میمیرم..........من لیاقت این خانواده رو ندارم.......من لیاقت کوروشو ندارم.............من کثافتم........گریم میگیره.............

کوروش میاد بغلم میکنه.........: عزیزم.......متاسفم....من نمیدونستم.....نازی........میریم پیشش.........چیزی نیست....من مطمئنم خوب میشه............

همیطوری اروم گریه میکنم........کوروش چه میدونه من چقدر خودخواهم........من اصلا هم برای بابا گریه نمیکنم..........واسه خودم........واسه خودم.........

--------------------------- 

------------------------------ 

۶/۷/۸۶ 

----------------- 

چقدر دورم............

فیلم اغما رو که نگاه میکنم

حالم بدتر میشه

نمیدونم این سیروس مقدم کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو گذشتش چیه ؟؟؟؟؟

اینهمه با احساسات ایرانیها بازی میکنه

اون از پلیس جوان.........نرگس

حالا هم این

شیطان در خانه یک پزشک

حالم از تلوزیون بهم میخوره

پس چرا نگاه میکنم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-----------------------------------------

رفتم پیش تیمسار

مثل همیشه

گناهکی خیلی شکسته شده

اون بدتر از بابا

دلش خون بود

کلی درد دل کرد

گفت وقتی مهر میاد دلش میگیره

۲ تا از پسرهاشو تو جنگ از دست داد

هر دو خلبان بودن

حالا نوه هاش خارج از کشور زندگی میکنن

خودشم اینجا تک و تنها............

میگه همه فراموشش کردن..........انگار نه انگار به این کشور خدمت کرده

دلم میگیره ...........

چرا مسوولین ازین ادمهای بزرگ تقدیر نمیکنن

یک مشت ادم شکم گنده با درجه کیلوئی اومدن شدن نظام این مملکت

وقتی موش فاضلاب بشه سلطان جنگل بهتر ازین هم نمیشه توقع داشت

----------------------------------

حوصله نوشتن هم ندارم

کوروش رفته

حوصله من رو هم برده

چقدر دلم هواشو کرده

فردا برمیگرده

---------------------------------

چرا من اینقدر سستم

زود خر میشم

خودم نیستم

ببین چه زود یاد رفت ...........

نمیخواستم دیگه عاشق کسی بشم

نه........

نمیخوام

نباید بهش وابسته بشم.......

حتی دلبستگی موقوف

------------------------------

(ر) تلفن کرد

فقط میخواست بگه که دوباره با ویدا صحبت کرده

ویدا.............

---------------------------

زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی////////////

زنده............

چه کلمه باحالی

ریشش از زن نیست

چرا هست...........

بابا ای ول به جنسیت/..............

------------------------------

سیگار.....

من سیگار میخوام

کلی نوشتم

غلط کردم

دیگه دورو بر این چیزا رو خط میکشم

ولی بدجور هوس کردم.

نخ بستم به انگشت کوچیکه

سارا........

تو میتونی ..........من میدونم.........

یک وقت خدای نکرده فکر میکنم اونوقت معتاد شدی

سر تا پاش دود ........بد بو هم میشی

افرین.........

--------------------------

چقدر بیمصرف شدم

کاش بابا شرکتو واگذار نکرده بود یا لااقل میذاشت من با شرکاش ادامه بدم......

دلم واسه کار تنگ شده

من حوصلم سر رفته

------------- 

------------------------- 

۸/۷/۸۶ 

--------- 

کارگر ها دارن کار میکنن

کل ساختمون به گند کشیده شده

۲ تا دیگه از همسایه ها هم لوله هاشون ترکیده

زندگی در تهران= مرگ تدریجی

من اینجا هیچی از ززندگیم نمیفهمم .......دلم واسه باغ تنگ شده

--------------------------------------

یک سری به وب قبلیم زدم

چقدر تند مینوشتم

چقدر دری بری

حالا خیلی پیشرفت کردم

چقدر خستم.............

ولی....................

------------------------------------ 

دلم میخواد فقط بنویسم

حالم خوب نیست

زده به سرم........همیشه همینطوره

وقتی جنون تمام میشه دوران اشوب شروع میشه

تعادل برای من یعنی ۳ روز ........همین باقیش یا افراط یا تفریط

-----------------------------------------------

امروز از صبح دلم کوروش رو خواست

یعنی اگر اون هم نبود که بهش فکر کنم

مطمئنن داشتم به یک مرد فکر میکردم

ازین ضعف درونیم حالم بهم میخوره

-----------------------------------

کارگرها میومدن و میرفتن.........باهاشون طی کردم که ۲ روزه تموم کنن

خونه فسقلی که کاری نداره لوله کشیش

مثل مردها باهاشون برخورد میکنم

بیشتر که فکر کردم دیدم عجب شبیه بابام شدم

تند .......جدی.......منظبت .....بیچاره ها راس ساعت ۷ اومدن........

ازشون پرسیدم که روزن یا نه.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از ۴ نفر.......۲ تاشون روزه نبودن.......براشون یک غذای ساده ولی مقوی اماده کردم.........سریع.......به شیوه دانشجوئی.......

امروز کارشون تموم میشه........از اقای (س) همسایه پائینی خواستم بیاد کنار دستشون باشه تا من برم بانک .........با کمال میل قبول کرد .............خیلی پیرمرد نازنینی است  ...........بازنشسته فرهنگ..........خیلی وقتا که دلم میگرفت .......میرفتم پیش اون و خانمش........کلی از مدارس......شاگرداش.......و خیلی چیزهای دیگه خاطره تعریف کرده برام......

-------------------

به خودم نگاه میکنم............من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟

من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سارا کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی اوقات تصویرم محو میشه........یادم میره حتی چه شکلیم.........

تو ماشینم که کوروش تلفن میکنه: سلام......

_ کجائی؟

: تو ماشین دارم میرم بانک.......

_ ساعت حرکتت کی؟؟

: هوم........اهان.....راستش من اینجا یکم گرفتارم...فردا عصر میام......

_ من که گفتم نیازی نیست بری دنبال کارا ........هفته دیگه درستش میکنم........گفتم برامون بلیط هم رزرو کنن .....

: نه........راستش لوله های ساختمون ترکیدن

_ کی؟؟؟؟؟؟؟؟

: دیروز .........

_ پس چرا نگفتی .......

: تو کار داشتی نمیخواستم راه بیافتی بیای

_ حالا چیکار کردی؟

: هیچی امروز  کارش تمومه..لوله کش اوردم.......کلشو از رو کار گذاشتن

_ پس الان کی تو خونس

: همسایه

هنوز باقیشو نگفته بودم که پرید وسطش: کناریه..........اون دکتره؟؟؟؟؟؟ مگه اونم لوله هاش ترکیده ؟

ماتم برد.........این همش چند روز اینجا بود........چطور همسایه هامو............وای...........یخ کردم....

: نه..........آقای (س) .......پائینیه.........بازنشسته فرهنگ........نمیدونم ............راستش کل ساختمون که دارن لوله هاشون چک میکنن.......2 تا دیگه از خونه ها ناکار شده

_ خیلی خوب......پروازت ساعت چنده فردا ؟؟؟؟؟؟؟ میام دنبالت....راستی لباس سیاه با خودت برداریها........مامان نذری داره هر سال...........خیلی هم سختگیره.......سعی کن برخلافش حرفی نزنی........

: حواسم هست گلم..........چرا نگرانی........تا حالا من حرفی رو حرف دیبا خانم زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ در ضمن........بهشون بگو خانم بزرگ......یکم ناراحت شده بودن با اسم کوچیک صداشون کردی

: دیگه از چی ناراحت شدن؟؟؟؟؟؟؟

_ ناراحت نشو.......باور کن میخوام فقط اخلاق مادرم دستت بیاد

: عزیزم......من که ناراحت نشدم......فدات.....مادر شما عین پدر من......فرقی ندارن.......میفهمم......تو این سن حساسن.......چشم.......من واقعا معذرت میخوام.......

_ نه.......خوب......من بهش گفتم تو نمیدونستی که نباید به اسم کوچیک صداشون کنی......وای ...........تا یادم نرفته ......4 شنبه تولدشونه............

: عزیزکم.........حواسم هست......براشون هدیه هم خریدم.......شما نگران نباش......دیگه چی ؟؟؟؟؟؟؟

_ خیلی نگرانم سارا.......نمیدونم .........یکهو همه چیز هوار شده سرم.....کارهام...........خیلی خستم........دلم میخواد سر بذارم به بیابون

: چی شده؟؟؟؟؟؟ نازنینم....ببین..........قول بهت میدم برسم شیراز .......چنان کاری کنم خستگیت دربره........الهی من فدات شم......به خودت فشار نیار....کارهات هم جور میشه......میدونم این مدت همش به خاطر من اذیت شدی........تازه روزه دار هم که هستی........معلوم کسل میشی........

_ وای.........اگر نبودی.......اگر الان نبودی......من با کی حرف میزدم.......

خندم میگیره

: خیلی خوب..پسر خوب.......دیگه دارم میرسم به جای حساس........اگر افسر ببینه دارم حرف میزنم.......یا پیش خودش میگه دیوونم ........یا میفهمه دارم با گوشی حرف میزنم........جریمه میشما.........

ـ قربونت برم.......راستتی.....ببخشید.....باور کن به خاطر خودت میگم....یک مانتو بلند بپوش.....مامانمو که میشناسی.....خیلی رو این چیزا حساسه.......

: تو چی؟؟؟؟؟؟؟ تو هم دوست نداری؟؟؟؟؟؟

ـ من کیم ؟تو هر چی خودت دوست داری بپوش.........من فقط میگم جلوی مامانم..........یکم.....

: چشم.....دیگه چی آقای گلم

ـ هیچی......معذرت میخوام به خدا........

: قسم میخوری چرا ؟؟؟؟؟؟ مگه من چی گفتم.........فدات بشم.......شما هم نمیگفتی من رعایت میکنم....میفهم......حساسن......

----------------------------

کجا بودم؟/////////

من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره رفتم تو خودم........صدای بوق............

هیچوقت نتونستم خودمو با محیط تهران سازگار کنم

جون به جونم کنن من مال شهرستان کوچیکم...........نمیتونم خیابونای بزرگ .......اتوبان........ترافیک....دود و دم.......و سر و صدا رو تحمل کنم........نمیتونم عمرمو پشت چراغ قرمز تلف کنم.........بعد خسته و کوفته بچپم تو قوطی کبریت به نام خونه.......بگم شکر........

این زندگی نیست.........مردگیه...........

والحق این تهرانیها حکایتشون شده مشتهای بسته.........باز نمیکنن........ببینن تو دستاشون هیچی نیست.........

۲ روز بیان تو شهر من.........فقط دو روز.........میبینن ....میفهمن بهشت کجاست.........جهنم چیه؟؟؟؟؟؟؟

اینجا مردم اونقدر عجله دارن واسه رسیدن که اصلا فراموش میکنن که از کدوم راه باید برن..........همش میان بر........همش فرعی........همش دوز و کلک....

تو این شهر اگر مردمش با کلمات بازی نکنن اموراتشون نمیچرخه........حرص مال دنیا.......حرص زندگی بهتر.........همش حرص..........ولی اگر یکم بایستن ..........با پول و سرمایه ای که تو این شهر دارن میتونن بهترین زندگی رو در یک شهرستان کوچیک داشته باشن.........بی دردسر......

نگاه که میکنم.........میبینم همه میگن امکانات تهران بیشتره..........والا من تنها چیزی که اینجا میبینم ترافیک.........مثلا همین دیروز تا اومدم لوله کش پیدا کنم.........و کارگر بیارم......۴ ساعت وقتم مرد.........حالا بماند که چقدر گرون پام اب خورد..........در حالیکه تو شهرستان با یک تلفن........خیلی راحت لوله کش خبر میکردم........تازه اشنا هم بود........بهش اعتماد داشتم که دستش کج نست.......گرون حساب نمیکنه.....درست کار میکنه........از کارش نمیدزده.

چون برعکس شهر تهران.........اونجا تو شهر من همه همدیگرو میشناسن

شاید اونجا فقط ۱۰۰ هزار جمعیت داشته باشه.........ولی امکاناتش زیاد..........شهر ثروتمندیه......باغ .......مزارع..........و کارخونه هاش........زمینهای پهناورش.....مرکزیتی که داره.......هیچ وقت حاضر نمیشم تو تهران یا حتی شیراز زندگی کنم........

من اونجا ارامش دارم........وقتی از خونه بیرون میام.......۴ تا اشنا که میبینم.......پشتم گرم میشه که غریب نیستم............حس میکنم هنوز ارزش دارم.........وقتی وارد اداره ای ..جائی میشم..........احترامشون واقعیه ..چون هم شهریشونم......شاید حتی منو نشناسن.........ولی این براشون بسه........من از خودشونم.........اونجا مردم سادن........هنوز زودی تعجب میکنن........از ته دل میخندن.....و وقتی از یک معامله حرف میزنن تو فکر کلاه برداری نیست.......

نمیگم اونجا بهشته......ولی هر چی هست ادمهاش با سادگی و صفاشون تو دلم جا گرفتن.......

شاید فضولیهاشون گاهی اوقات آزارم بده.......ولی میذارم به حساب فرهنگشون.......

دلم هوای شهرمو کرده..........دلم هوای خونه پدری رو کرده.....

من.......سارا......تو اون شهر..........کنار اون مردم هویت پیدا میکنم........من اونجا برای خودم خانمی هستم..........اینجا من فقط یک دختر عادی به حساب میام........من اینجا خستگی  رو تو چشم ادمهاش میبینم.......بیتفاوت بودنو.......اصلا براشون مهم نیست تو کی هستی........بمیری هم ازت رد میشن.........نهایتش تلفن میکنن بیان جسدتو جمع کن.........حالا خیلی شاهکار کنن میگن:حیوونکی........جوون بود.........یا : حقش بود.....حتمی معتاد بوده......

ولی تو شهر کوچولوی من.......ادمهاش وقتی عزیزی از دست میدن تنها نمیمونن.........کلی درو و همسایه و اشنا و دوست ......کلی اقوام........دورشونو میگیره......کم کم......تا وقتی که دیگه داغ عزیزش کمرنگ بشه

قبول دارم معایبی هم داره.......ولی لااقل من دیگه اونجا از بس کلاژ ترمز نمیگیرم.......کلافه نمیشم.......اینجا تو خیابونای تهران من تا مرز جنون از رانندگی بیزار میشم........ 

---------------------------------------------- 

------------------------------------------ 

۹/۷/۸۶ 

---------------------------------  

خیلی دلم گرفته

اونقدر که ..........دلم میخواد زار بزنم

همه چی رو شونه هام سنگینی میکنه

اگر خدا یک عمر دیگه بهم عطا میکرد اینطوری زندگی نمیکردم

خودمو مسبب همه مشکلاتم میدونم

کسی مقصر نیست

هیچ کس...............

---------------------------------------------

خودمو دیگه درک نمیکنم

گوشم پر شده از نصیحت

همه میخوان بهم نشون بدن زندگی راهش چیه.......

همه میگن تو که همه چیز داری.........دردت چیه؟

شاید دیگران درست بگن........

شاید............

ولی......من چرا باید به خودم دروغ بگم

من که خودم میدونم کیم؟؟؟؟؟؟؟؟ چیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کار کردم......

چرا باید خودمو گول بزنم..........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------

سعی میکنم خودمو اروم کنم.........همه جا رو تمیز میکنم........

صدای تلفن: الو......

ـ میخوای گریه کنی......بکن......صدای پخشتو بده پائین......دارم درس میخونم......اگر ممکنه

هقی میزنم زیر گریه.........گوشی رو میذارم.......

دستگاهو خاموش میکنم.........میرم تو حمام.......دوشو باز میکنم

صدای در.......

میدونم اگر درو باز نکنم......ول نمیکنه

: چیه .......خاموشش کردم که......معذرت میخوام مزاحم درس خوندنتون

نفهمیدم چی شد........صدای بسته شدن در.......و خودم که بین دیوار و اون گیر افتادم.....

نفسم تنگ شد........

ـ معذرت میخوام دلم فقط تنگ شده بود.......معذرت میخوام.......

میاد بره........

لبام........ خدا ........من چیکار کردم....دوباره برمیگرده.......

اومد بغلم کرد

فقط اشک میریزم............

محکم فشارم میده ..حرف نمیزنه.........

نگاهش............

خدا..........این کیه؟؟؟؟؟؟؟ من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینطوری شد........ ۲ سال با هم بودیم.....ولی حتی  به کنار هم بودن فکر نمیکردیم........

اون همیشه چشمش دنبال دیگران بود.........یک دوست دختر فابریک داشت..........

حالا.............حالا که من ..........خدا.........بیچاره کوروش..........

بیچاره کوروش...........

من چقدر پستم.........

اشک امونمو بریده............

صداش ...میخواد بره : میخوام اینجا رو بفروشم.......ازینجا میرم....

....امیدوارم خوشبخت بشی.............کوروش پسر خوبیه.......من .......من.......

صدای در.........

خودم..............

دلم تنگ شده..........

خدا .......دلم تنگ بازوهاشه............

دلم تنگ نفسشه...............

خدا.........نجاتم بده...........

خدا دارم میمیرم.................چرا .............چرا حالا ..........

بیچاره کوروش...........بیچاره خودم.................

-----------------------------

این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهم بگو//////

میخوای ثابت کنی چقدر کثیفم...........

اره من کثافتم.............

خدا.............

من از عهدش برنمیام........

-----------------------------

کوروش تلفن میکنه: سلام.......ببین عزیزم .........یادم رفت بهت بگم...

.داری میای برو پیش مهندس..........میشناسیش که.....

..یک امونتی دستش دارم برام بگیر.......بهش سپردم..

....برو شرکتش........فردا صبح........باشه...یادت که نمیره.....خیلی مهمه ها......

ـ باشه

: سارا..........خوبی........صدات چرا گرفته.....

ـ سرماخوردگیم عود کرده........

: وای........آخه گلم...منکه گفتم...مواظب باش.حتمی باز افتادی به جون اون خونه....نه؟؟؟؟؟؟؟

ـ چیزی نیست........تا ۳ شنبه خوب شدم.......

: اره......جون من پرهیز کن.....همه ۳ شنبه میان.......نمیخوام مریض احوال باشی......مامانم حسابی تدارک دیده.......میخواد معرفیت کنه.......راستی سارا جون......آقای ..........اینا هم هستن........گفتی دوست داری باهاشون آشنا بشیها.......به مامان گفتم.......دعوتشونو گرفت.......حواست باشه.........حسابی باید خودتو اماده کنی.........

ـ باشه........مطمئن باش.......

: خوب.........دیگه برو بخواب.........نشینی بنویسیها......جون من.......امشبو استراحت کن.

ـ باشه......

: سارا

- جونم.......

: خیلی میخوامت........دوست دارم........خیلی.......

میزنم زیر گریه

: چی شد ........من......

ـ هیچی........دلم برات تنگ شده.......

: نازنین من.....وای.....فردا شب پیشمی......دیگه تنهات نمیذارم.......میبرمت بندر......خونه رو آماده کردم ............ایندفعه میریم بندر........دیگه تنهات نمیذارم.........حالا اروم باش........برو بخواب........

ـ شب بخیر.......

------------------------

خودمو میکشم.........وای............چرا من نمردم........چرا ...........

خدا..........چه گناهی کردم اینطوری دارم تاوون میدم.......خدا........

تازه میخواستم زندگی کنم........

چرا اون لعنتی ..............

خدا..........

من دیگه هیچکسو دوست ندارم...........اگر به این میگی عشق.........من نمیخوام.........

من نمیتونم.........

بیچاره کوروش..........

-------------------------

روز هائی بود که از تنهائی به در و دیوار فحش میدادم.......

ارزو میکردم که کسی عاشقم بشه

و منو به خاطر خودم بخواد

ارزو کردم.........

ولی خدا نگفتم ۲ تا ۲ تا بده......

خدا............این رسمش نبود........با معرفت......یا نمیدی ........یا آوار میکنی سرم.......

داری امتحان میکنی......من رفوزه.........میگی چکار کنم

بچسبم به زندگیم

خوب معلومه..........من اینکارو میکنم..........من کوروشو دوست دارم.........

من عاشق شوهرمم..........

من پاش میمونم..........

بهش خیانت نمیکنم........

اون اقاست ...........

من حق ندارم کاخ زندگیشو خراب کنم..........حتی اگر به قیمت خراب شدن ....

......خودم باشه...

خدا میخواستی اینو بدونی

اره............من عاشق کوروشم.......

من ..................

خدا پس چرا دلتنگ اونم..........چرا دلم اونو میخواد

آخه حکمتتو .............خدا جونم..........این چه بلائی داری سرم نازل میکنی.......

غلط کردم........

غلط کردم

باشه

هر چی تو بگی

غلط کردم

................................

تو بگو............راهو نشونم بده........چطور از شر نگاهش خلاص بشم..........

چطور از یادش ببرم......

اون منو نجات داد

بعد تحقیرم کرد

هیچ مردی به اندازه اون بهم نزدیک نشد

هیچکس تا این اندازه کنارم نبود........

اون کوچکترین خصوصیات منو میدونه

منو میشناسه

تحقیرم کرد

خوردم کرد

جلوی چشمام..........دوست دخترش.........الهامو میاورد خونه

صدای خنده هاشون..........

صدای نفس زدنها.........ناله های الهام............

کثافتها................اون منو تحقیر کرد

خدا..........من ازش متنفرم...........من میدونم..........

..اون نمیتونست منو خوشبخت کنه......

من درست انتخاب کردم

اگر هم میومد خواستگاری جوابش منفی بود

خدا ............باهام صحبت کن.......

بهم بگو

من کار درستی کردم

من کوروشو دوست دارم

دستاشو

بازوهاشو

لبهاشو

صداشو..............................

خدا..............صدامو نمیشنوی داد بزنم.........

میخوای..............

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------- 

ممکنه تا چند روز نتونم بنویسم

دورو برم شلوغ میشه

ناسلامتی تازه عروس خانواده.............هستم

خانواده ای که ادعاشون در قدمت و اصالت و خیلی چیزهای دیگه از خانواده من.........

خیلی بیشتره

خانواده ای که به نکته بین بودن.........تحصیلات.........و خوش برخورد بودنشون

تو فامیل زبانزدن

خیلی نگرانم

بارها و بارها همه چیز رو چک کردم

لباس.........مانتو.........روسری......کفش

هدایایی که تهیه کردم

یک دوره دیگه.........باز همه چیز رو چک میکنم

.........................................

داره دستام میلرزه

تلفن میکنم به لیلا........اون از من آداب این رسمو رسومات رو بهتربلده

: جونم........باز چی شده

ـ سلام.....ببین آجی ....من یکم میترسم

: سارا......دیوونم کردی.......از دیشب تا حالا این چهارمین باره که تلفن میکنی........فدات شم.......هر وقت ترسیدی دست کوروشو بگیر

ـ اگر کنارم نبود چی؟ ببین من خیلی اونجا غریبم..........حالا نمیشه شما هم بیاین شیراز

: الهی من فدات بشم.........خواهر گلم......ما خودمون اینجا کلی کار داریم.........مادرشوهر منم نذری داره .........ببین گلم......میخوای به رکسانا بگم .........

ـ نه.......بعد از قضیه باغ گردو یکم میونمون شکرآب شد

: بسکه احمقی.....آخه کدوم دختر عاقلی پا میشه پول جهازشو میده باغ بخره........

ـ تو رو خدا بس کن........ حوصله ندارم.......اصلا اعتماد به نفس ندارم......انگار دیبا خانم شده دیوووووووووووووو

: ببین.....اروم باش.....دیبا خانم یکم گیر میده ولی مهربون........اروم باش......تو رو دوست داره.......تو سوگلیشی................

------------------------------------

خدا........دارم چیکار میکنم.........باید اروم باشم

دیگه کم کم باید برم

تا بعد........

زمانی که بتونم بیام .......................

خودت بهم رحم کن........ 

--------------------------------------- 

----------------------------------- 

۱۱/۷/۸۶ 

------------------------------ 

تنها موندم.........

تنهای تنها.............

تو خونه ای که ..............اینجا برام خیلی غریبه

کوروش خیلی اینجا رو دوست داره

چون این خونه رو خودش ساخته..........رو سلیقه خودش

و حالا من اینجا تنهام.........

با کلی بهانه.........تونستم برگردم خونه...........و باقی مراسم رو فاکتور بگیرم......

حتی کوروش هم باور کرد که اوضام مناسب نیست..........

------------------------------------

صدای اون دو نفر تو گوشم میپیچه.....

منو نمیشناختن........واسه همین بدون اعتنا بهم داشتن غیبت میکردن.......

تنها ایستاده بودم منتظر کوروش

شلوغ ...........کلی مهمون اومده بودن به باغ .................

ادمهایی متظاهر..........

چرا این ملت هنوز فکرشون محدوده

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای اون دونفر

: میگن عروس کوچیکشون دختر سرهنگ.............

ـ کی؟؟؟؟؟؟؟ اره شنیدم.......میگن ازون خر پولاست

: اره .......معلومه دیگه......ازین انقلابیهای دو آتیشه........خودشو چسبوند به این دولت.........از صدقه سر جنگ کلی به جیب زد..........

ـ حالا باور کن اصلا پاشو تو خوزستان نذاشته ها.........بابا فکر کردی چطور اینا کلفت شدن

: بله......ببین کارمون به کجا رسیده.....دیگه این مملکت درست بشو نیست.......یک مشت بی اصل و نسب شدن همه کاره..........نگاشون کن............این خانم رو میبینی.......که ادعای مذهبی بودنش میشه..........من عکسای زمان شاهشو دیدم.........دامن تنگ......کوتاه.........تازه رفیق بازم بود......دیگه تو شیراز اینا معروف بودن به عیاشی.....

ـ معلومه دیگه.......بایدم اینا الان نذری کنن..........همش ریا......دروغ......عجب.........

: تازه شنیدم که واسه این رفتن دختر کوچیکه سرهنگو گرفتن.چون دختر پر و پیمونه بوده

ـ چی؟

: اره جونوم.....میگن دخترو کلی باباش به نامش کرده......پس چی فکر کردی......مردم جائی نمیخوابن اب زیرشون بره........یارو پسرش دختر باز.......کلی برو بیا داشته حالا رفته دختر فلانی رو گرفته........چه با افتخارم میگن .........معلومه.......تا تهشو بخون.......اینا که نمیدونن عشق چیه.......علاقه کدومه........واسه اینا ازدواج یعنی معامله........تازه شنیدم بابا دختره الان رفته اروپا......خدا عالمه واسه چه کاری.......اینا اساسا مشکوک میزنن ........خدا میدونه دیگه چی رو بالا کشیدن......

....................................بغض گلومو فشار میده........دلم میخواد برم و خرخره دوتاشونو بجوم..........تحمل میکنم...............تحمل

ـ اره ....راست میگی.........تو این بلوا.....معلومه از خودشونه که راحت میره اروپا.....به خدا خیلی بی وجدانن......... جوونا تو خیابون دارن معتاد میشن از بیکاری و بی پولی.........اون وقت اینا میرن اون ور خوشگذرونی........

: تازه اینجا رو داشته باش......ادعای وطن پرستیشونم میشه.......میبینی چطور تظاهر میکنن

-----------------------------

حالم خیلی بد بود........نمیتونستم روی پاهام بایستم......از صبح یک بند رو پاهام بودم............تشنه.........گرسنه........چون مجبور بودم از سر اجبار همپای اونا روزه بگیرم....

حالا این اوباش اومده بودن از عزیزترینم بد میگفتن........در حالیکه حتی بابا رو ندیده بودن

چطور میتونستم بیتفاوت باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اینجا رو داشته باش

: اخه اگر به حرفاتون ایمان دارید تو این مجلس چه غلطی میکنید......؟؟؟؟؟؟؟؟

---------------------------------

تو مهمونا قیافه یکی میزنه تو ذوقم

خدای من........یارو دلال........بساز بنداز...........همه کاره و هیچ کاره........

وقتی میخندید حس میکردم دارم اتیش میگیرم........انگار زیر پاهام کوره باشه

: سارا خانم......... به.......به.....مگر اینجا ما شما رو زیارت کنیم.........وگرنه شما که افتخار نمیدین .... چطوری خانم مهندس........شنیدم پدرتون به مفت شرکتو فروخت.........این رسمشه.......نه شما بگید........سرهنگ لب تر میکرد....حالا دیگه ما غریبه شدیم

ـ نه.....این چه حرفیه میزنید....یکهوئی شد.....در ضمن به غریبه هم ندادن........شریکشون بودن.....

: خوب......ایرادی نداره..........ما عادت داریم به این کم لطفی های سرهنگ........ولی خدا رو شکر..........خدا رو صد هزار مرتبه شکر.........حالا که دیگه با هم فامیل شدیم........رو من حساب کن دخترم.......دیگه غم نداری........تو بگو.........تو لب تر کن.....ما خیلی به کوروش خان ارادت داریم

لبخند تلخی زدم

خدای من.............این چه مهمونی.....افطاری.......و مراسم شب قدر...ولی اینجا مرکز تجارتی بیشتر میزنه......بابا کجائی ببینی چه افرادی اینجا دارن ................خدا.............

ـ از لطفتون ممنون.......

: تعارف نکن.......ببین خانم مهندس.........من به جناب سرهنگ هم میگفتم...ولی ایشون اعتنا نمیکردن..........بهشون حق میدم...نسل ایشون زندگی سنتی و قدیمی رو میپذیره........ولی دنیای امروز.............جوون امروز چیز دیگه ای میخواد

ـ چی میخواد ؟

: تکنولوژی .......پیشرفت......تفریح........مثلا خانم مهندس.........همون زمینای .............رو در نظر بگیر..............جون میده واسه ساختن مجتمع........پاساژ......فکرشو بکن.......من طرحشم دارما.......یک سرمایه گذاری حسابی کنی.........میتونی یکساله ۲ برابرشو در بیاری........

ـ........شاید.......

: نه دخترم........شما خبر ندارین..........ولی اون زمینا جون میدن واسه اینکار تو لب تر کن........من از مهندس و کارگر و عمله و بنا و نجار.و گچ کار..........هر چی بگی میریزم اونجا ۳ ماهه میارن بالا .........مجوز و پروانه ساخت و کارهای شهرداری هم باکت نباشه........کاره ۲ ساعته.........

هاج و واج...........این چی میگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ ممنون.........ولی من کاره ای نیستم...........شما لطف دارید

: به .....دخترم.........تو و کوروش نداره...........من به کوروش هم گفتم........گفت با خودت صحبت کنم........حالا تو هم منو به اون پاس میدی..........کوروش خان خودش موافقه ..........شما خیالت نباشه.........کاری بکنم........که بگی ای ول.........

مردیکه لات........بی سر و پا........

ـ کوروش؟؟؟؟؟؟ ولی راستش.....نمیخوام ناراحتتون کنما.........ولی اصل پدرمه......ایشون هم که با ساختن اینجور ساختمونا اصولا مخالفن

: وا.........دخترم.........وقتی سرهنگ سند زمینو به نامت زده.....معنیش چیه؟؟؟؟ اینکه شما همه کاره اون زمینید.........بابا هم که ای ول به مرامش فعلا رفته اون ور دنیا حالشو ببره........تا بیان ............شما سوپرایزش میکنی دربست

دلم میخواد داد بزنم...............

ـ کی به شما گفته اون زمینا به نام من شده؟

: به.......ما رو دست کم گرفتی ........؟ همه اون شهر دیگه میدونن زمینای .........جناب سرهنگ به نام تهتغاری زده .....خدا رو شکر............والحق میدونسته حرومش نمیکنی.........ببین دختر........تو این زمونه داشتن شریک خوب نعمت.......خودم برات ردیف میکنم...............ببین سرمایه و کار از من..........تو خانمیتو بکن....نتیجشم ببین.......باور کن..........

ـ ببخشید .......مثل اینکه کارم دارن........ببخشید

با سرعت میرم سمت کوروش

: کوروش

ـ بله ..جوونم..... رو میکنه به مهمونائی که تازه وارد شدن

ـ سلام.خوش اومدین.........بله بله...........مراسم از ساعت ۱۱ شروع میشه

: کوروش

ـ بله.....همه چیز مرتبه نازنینم........

: نه........

ـ چی شده ؟

: این اقای .........چکاره این خانوادس؟

ـ چطور؟

: هیچی میخوام بدونم کدوم ۷ نسل قبلیم به اینا پیوند میخوره.......

ـ ارومتر.....قراره خواهر زادش بشه عروس دائیم........

: چی؟؟؟؟؟؟ دختر قحطی اومده آقای ..........میخوان با اینا وصلت کنن

ـ ارومتر.....کسی بشنوه بد میشه ها....نازنینم....سیاوش ۴ سال با دختره دوسته....میگی ولش کنه چون ازین طایفست؟

: خدای من......اینا همشون دلالن....میدونی این یعنی چی؟

ـ یکم رعایت کن.........طوری حرف میزنی انگار قاتلن......بیچاره ها مردمان خوبین.......

: اره جون خودشون.......مرتیکه اومده یکاره میگه زمینای .........بکنم پاساژ.........بیشعور .......چشم بابامو دور دیده فکر میکنه من دخترم.......ببو گلابیم......

ـ سارا....دیگه داری زیاده روی میکنیها.........مگه بد میگه.......اون زمینا که سودی برات ندارن......ولی اگر بسازیشون به یک دردی هم میخوره........کلی هم جلو افتادی..........کی رو میخوای گیر بیاری سرمایه ساختشو بده

: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو ................چی گفتی ؟

ـ من........هیچی.........فقط خواستم بگم روش فکر کن........بیراه هم نمیگه........عصبی نشو .........خواهش میکنم........بهتره بری پیشه مامان ........انگاری داره صدات میکنه

برمیگردم.......دیبا خانم اشاره میکنه

--------------------------------

دارم بالا میارم..........

انگاری واقعا حالم خرابه.........چه خوب شد زدم بیرون........برگشتم خونه

تا صبح اون زنا و مردا بیدار میمونن و دعا میکنن که خدا گناهان یک سال گذشتشونو پاک کنه........دعا میکنن سال پر بار داشته باشن

خستم...........

دیبا خانم امروز حسابی تحقیرم کرد.........دارن خودشونو نشون میدن...........کم کم.........کم کم.....کم.کم......... ولی کور خوندن............من سارا

من سارا...............دختر جناب سرهنگ.............

کسی نمیتونه به من بگه چی به صلاحم .........کسی نمیتونه بهم بگه با مال و اموالم چه کنم.........کوروش باید بدونه که هیچ حقی نداره.................هیچ حقی

من مادرم نیستم که بخوام به خاطر عشقم .........حتی........به کسی وکالت کارهامو بدم

.................................

--------------------------------

خدا..............من گناهکارم

من بنده خوبی برات نبودم

خدایا

میخوام جبران کنم

کمکم کن

خدای بزرگ...........

تنهام نذار

تنهام نذار 

-------------------- 

------------------------- 

۱۲/۷/۸۶ 

-------------------------- 

حس خوبی نیست

کوروش باز هم منو تنها گذاشته

اصلا خونه نیومد

تلفن کرد که کلی کار داره خونه مادریش

خواست واسه افطار برم اونجا

بهانه جور کردم

دیبا خانم تلفن کرد شاکی شد

به دروغ گفتم: خیلی دلم میخواست بیام........ولی متاسفانه دارم از کمر درد میمیرم مامان

مامان...............مامان...............

بهش گفتم مامان.............

مسخرس

من تا حالا این کلمه رو استفاده نکردم.............راستی...........اره من تا حالا نگفته بودم مامان........

حتی واسه مامان خودم

یادمه مامان بهش نمیگفتم...........همه میگن من بهش میگفتم : بامو......

چرا بهش میگفتم بامو.........شاید منظورم بانو بوده..........نمیدونم..............ولی دیبا خانم گوشاش دراز شد

ـ الهی من فدات بشم عزیزم.......یک دونه بروفن بخور........یا نه آویشن دم کن بخور......کمرتو ببند .......خودتو گرم کن..........

---------------------------------

صدا........باز همون کابوس

با گریه از خواب پریدم

دیگه شاهکار شدم...........گریه هم شده کاره هر روزه ام........

من چی دارم..........

دارم به این فکر میکنم اگر  مادر شدم.........چی دارم واسه بچه هام بگم

اونا چی قراره تو دفتر خاطراتم بخونن........

من هیچی ندارم...........جز کثافت..........کابوس........دفتر خاطرات خط خطی

خیلی از بخشای زندگیمو که شرم داشتم پاره کردم........

چطور میتونم بنویسم و بهشون بگم من چقدر احمق بودم........

----------------------------------

نشستم فیلم مترجم نیکل کیدمنو تماشا

نمیدونم چرا از اول سی دی دوم همینطور اشک ریختم.......

---------------------------------

دارم میگندم........

بوی تعفن قلبمو حس میکنم......

دستام

پاهام

دارن میپوسن

من کثافتو میبینم

لجنو..........

-----------------------

نوشته هام هم بوی کهنگی گرفتن.......

خیلی وقته قلم دستم نگرفتم

مرده شور تکنولوژی رو ببرن

همش تایپ

---------------------------------

میدونی چی دلم میخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم میخواد لخت بشم

لباسامو دونه دونه در بیارم...........

دونه دونه..............اروم............جلوی چشمات

میخوام ببینی منو...............میخوام وقاحتو به نهایت برسونم....................

------------------------------

من نمیخوام جلو برم........

نمیخوام

زمانو نگه دارید

از آینده وحشت دارم.....من نمیخوام برم..........

-------------------------------

میبینی...........من هوس باز

من خودمو مفت فروختم

خیلی مفت

حتی به کوروش

خیلی مفت

من همیشه ارزونم..............

بابا هم منو مفت رد کرد

چشممو بستمو و گفتم..........بله...........

حتی وقت نکردم برم گل بچینم.........

---------------------

من دیوونم...............نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهش چی میگن؟

اون دکترای احمق اسم براش میذارن..........

چی بهش میگن

باید از امروز بخندم

اره باید بخندم......... 

--------------------- 

داره دستام میلرزه

تلفن کردم به کوروش ببینم میاد یا نه........

اینقدر درگیر خانوادش بود که اصلا نفهمید من چی میگم

وقتی هم دوزاریش افتاد

یک دفعه خشک شد............

: سارا .......من .راستش

داد زدم

اره داد زدم

من دارم میرم.......

همین امشب میرم تهران

تا ببینم بلیط کدوم خراب شده ای رو میتونم بگیرم و زودتر برم پیش بابا

اردلان فقط گفت بیا........

---------------------

دستام میلرزن

داغونم......

میترسم

اگر بلائی سر بابا بیاد من خودمو نمیبخشم

خدا

صدامو میشنوی

یکم

یکم

بذار ببینمش لااقل

خواهش میکنم

خدا..............

----------------------

نوشتن یکم ارومم میکنه

سارا فکر کن....

چیزی نمیخوای

چرا کلی چیز میخوام ولی وقت ندارم

ولش

همینطوری میرم.........مگه چقدر مهمه

---------------------

خوب دوستان عزیز وب نویس یک مدتی میرم سفر

برام دعا کنید

برای بابام........

نمیخوام زجر بکشه

ولی دلم نمیاد از دستش بدم

دعا کنیدددددددد

معذرت میخوام اگر فرصت نشد از تک تکتون خداحافظی کنم

تا بعد

اولین فرصت که به دست اوردم به روز میکنم

 

 ----------------------- 

---------------------------------- 

۲۹/۷/۸۶ 

------------------------------- 

مثل خواب

مثل یک رویا

تمام شد

دستاش هنوز گرم بودن

میتونم قسم بخورم هنوز زنده بود وقتی مرگشو اعلام کردن

من هنوز تو بهت موندم

---------------------------

مراسم خیلی ساده بود

خیلی ساده

میخواستم آبرومند باشه

و بود

ولی ساده

به خاک سپرده شد

کنار نرگس بانو

.........وصیت کرد که براش هیچ مراسمی نگیریم

به جاش هزینه اونو بدیم خیریه

کسی اشکی نریخت

همه ساکت بودن

وقتی جسدشو میذاشتن تو اون..........

ترسیده بودم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی به تاریکی و حشرات اون گودال فکر میکنم..........

کسی کنارم نبود

کوروش بود

ولی انگار نبود

نگاهش روی آقای .......متمرکز بود

چقدر دستای کوروش این روزها چندش آور شده

------------------

چند روزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۸ روز

۸ روز شد

صدای اردلان هنوز تو گوشم میپیچه

: نباید عذاداری کنی.......اون زندس....فقط دیگه بین ما نیست ......اشکی نریز چون میبینه و ناراحت میشه

انگار....................................................

من اشکی نریختم

حتی برای دل خودم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

--------------------

روز ها طولانی شدن

دارم به تو فکر میکنم

آره ....به تو........

ممنون که برای مراسم اومدی

خیلی برازنده به نظر میرسیدی مثل همیشه

میدونی چقدر دلم میخواست تو کنارم بودی و دستمو گرفته بودی نه کوروش

چرا باهام بازی کردی؟؟؟؟؟؟؟

چرا گذاشتی اینطوری بشه

میشنوی چی میگم؟

نه.........معلومه که نمیشنوی

الان کدوم معشوقت تو بغلته....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کوروش الان کجاست ؟؟؟؟؟؟؟

مرده شور این ماموریت هاشو ببرن..........

مرده شور اون دوستهای مردشو ببرن..........

ببینم چرا فکر میکنی من خرم

چرا فکر میکنی من نمیفهمم

شاید راست میگفتی

من نمیتونم هیچ مردی رو دوست داشته باشم

من نمیتونم عاشق باشم

مثل سنگ شدم.......

یا بودم

یا هستم

تنها بودم

ولی حالا ..............بی پناه هم شدم

---------------------------

بابا.........

همه چیز همونطوری شد که خواستی

مو به مو اجرا کردم

راحت بخواب

راحت

منم خوبم

خیلی خوب

----------------------


شنبه 6 مهر ماه سال 1387
بدرود

به دلایلی ........... 

تا مدتی به روز نخواهم کرد 

نمیدونم تا کی 

ولی فعلا حسشو ندارم 

و از همتون عذر میخوام که به وبلاگهاتون سر نزدم.......... 

همتونو دوست دارم 

و ارزوی بهترینها رو براتون میکنم 

تا درودی دیگر  

بدرود  


پنجشنبه 4 مهر ماه سال 1387
تمام

از چیزی که می ترسیدم به سرم اومد

و من نتونستم ................

--------------------------------

صدای داوود زمزمه میشه تو گوشام: متاسفم....من نمیدونم چرا بی دلیل عصبی شدم........اصلا به من ربطی نداره........تو آزادی .........هیچ............

حرفاشو نمیشنوم

به جای ارامش بدتر میشم

انگار منو داره به دار می کشه

توی آیینه خیره میشم

لبام ورم کرده

تبخال.................

از همیشه زشت تر شدم

از همه بیزار ........

از خودم بیشتر

--------------------------------

این روزها زندگی خیلی طولانی شده

و خسته کننده

خیلی زیاد.......................

کاش زودتر تمام میشد ...........


جمعه 29 شهریور ماه سال 1387
سیب سرخ مال دست چلاغه.............

خیلی الکی دلمو  خوش کردم به خوشی های زودگذر  

یکی از دوستانم که میانه زندگی میکرد خودکشی کرده  

در حالیکه یک پسر بچه ۱۸ ماهه داره و همسری که دیوونه وار می پرستید  

مجبور شدم با داوود چند روز میانه بمونم  

پسر کوچولو کسی رو نداشت که مواظبش باشه  

خیلی دلم میخواست دلیل این حماقت رو بفهمم ولی باید صبر میکردم تا حال رفیقم بهتر بشه 

پزشکها نجاتش داده بودن  

ولی هنوز آمادگی برگشت به خونه رو نداشت  

داوود تمام خریدهای نی نی رو کرد  

خیلی هم خوب بلد بود چکار کنه 

و من فقط بلد بود شیشه شیر رو بچپونم تو حلق بچه 

دوست نداشت 

شیر خشک نمیخورد  

آخر سر به سفارش ننه جون به هر بدبختی بود شیر بز گیر آوردیم  

خیلی هم خوب بهش ساخت  

شب اول که بین من و داوود خوابید 

از صدای نفسهاش نفسم بند اومده بود 

چندین بار بلند شدم تا ببینم خوابیده 

صدای داوود: بخواب.....بیدارش میکنیها  

------------------------------------ 

کوچولو اونقدر اهل بازی و خندس انگار این بچه گریه بلد نیست  

تمام مدت من و داوود داریم باهاش بازی میکنیم  

شده عروسک ما  

پدرش خیلی دمغ و افسرده برمیگرده خونه 

داغونتر از این حرفاست که پذیرایی از ما کنه 

من کل خونه رو از بالا تا پایین شستمو و تمیز کردم  

چیزی نمیخوره اشتهاش کور شده 

دلیل کار همسرشو نمیفهمه 

وقتی از پروانه پرسیدم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

جوابمو مختصر داد: از زندگی تکراریم خسته شدم........  

ولی کمی بعد زد زیر و گریه و گفت : سیاوش بهم خیانت میکنه .........منو دوست نداره با یکی دیگس....... 

میگم : خودت دیدی........ 

میگه: نه ............ولی  

میگم : خفه.......سیاوش بیچاره همین یکی تو رو هم تحمل میکنه واسه هفت پشتش بسه  نکبت.......همه ارزوشونه زندگی تو رو داشته باشن چرا ور بیخودی میزنی........ خیانت........اونم سیاوش........اون عاشق تو.........هنوزم تو رو می پرسته......... 

میگه: اون دوران گذشت........... 

---------------------------------- 

داوود با تعجب میگه : چرا خودشو.........بر فرض هم این مسئله درست باشه.........باید حال سیاوش و اون زنون بگیره..........چرا از خودش انتقام میگیره........ 

--------------------------------- 

دو تا از بچه ها رو گفتم پی گیر قضیه شن 

بیچاره سیاوش........... 

تایید کردن خیانتی نکرده 

ولی زنش مدتیه بیمار شده 

دکتر تایید کرد که پروانه وسواس فکری گرفته.......... و در ضمن به شدت روی سیاوش حساس 

----------------------------------- 

با سیاوش صحبت که میکنم 

خیلی نا امید......... 

نگران پسر کوچولشه.......... 

و دیگه دلش نمیخواد به این وضع ادامه بده.......... 

از کارهای پروانه خسته شده 

----------------------------------- 

پدرام کوچولو رو روی پاهام میذارم و براش آواز میخونم 

خیلی قشنگ نگاهم میکنه و اروم میخوابه 

داوود بغلش میکنه 

و میبره توی تختش میذاره 

اشک بی اختیار روی گونه هام میغلته 

صدای داوود: داری بهش دل می بندی.......مواظب باش........فردا مادرش بر میگرده 

ـ اون لیاقتشو نداره........چرا باید پدرام مال اون باشه 

صدای متعجب داوود: سارا........چت شده  

و خودم خشمگین : این دختره ابله از اول خر شانس بود...........تو دانشگاه بهتر از سیاوش ما نداشتیم.........اونقدر پروانه به پاش پیچید اخر مال خودش کرد .....نوش جونش........خیلی هم به هم میومدن...........بعد هم یکبار تا پای طلاق رفتن...........من افتادم وسط نذاشتم........بعد پدرام اومد.............حالا هم خانم خوشی زده زیر دلش............پسر به این خوبی...........نه معتاد.........نه بیماره.......پولدار .تحصیل کرده.......خانواده دوست............داره حولش میده.........یه بچه.............حاضرم همه ثروتمو بدم یه بچه داشته باشم...........اون وقت پروانه خانم راحت بچشو ول میکنه به امون خدا..........خودشو.......... 

صدای داوود: اروم...........یواشتر.........یکی صداتو بشنوه خیلی بد میشه ها........اونا خودشون میدونن........چرا تو حرصشو میخوری..........تو هم ازدواج میکنی ..........بچه دار میشی 

بغضم ترکید......... 

دیگه نمیتونم به این وضع ادامه بدم............ 

دیگه نمیتونم 

--------------------------------------------- 

روز اخر با زور پدرامو دادم دست مادرش 

خیلی نصیحتش کردم 

یکم حالش بهتر بود 

ولی سیاوش میترسه 

و من هم همچنین 

در کل کسی از این وضعیت راضی نیست 

کاری پیش اومد 

با اعصاب خورد برگشتیم زنجان............ 

فردا دوباره راهی تبریز میشیم......... 

و بعد از اون راهی ارومیه.................... 

-----------------------


تعداد بازدیدکنندگان : 30424


عناوین آخرین یادداشت ها